|
خطوط موازی این روزها قصه ی زندگی من به سرنوشت خطوط موازی شباهت عجیبی پیدا کرده...
| ||
|
[ سه شنبه 1 شهریور1390 ] [ 16:35 ] [ مهناز ]
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی مناند!
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود میخواباند! و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایهی ماست در دست خویش دارد!
غلغل چشمه ها میخندم، در نای جویباران زمزمه میکنم!
غرقهی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران مناند و پرندگان خواهران مناند وگلها کودکان مناند واندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی مناند وب وی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوشترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای مناند!
نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمردهی پامال زمستانم! کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من،بوی پونه، پیک و پیغامینه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من،شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، [ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 17:39 ] [ مهناز ]
امشب از اسمان ديده ي تو روي شعرم ستاره مي بارد در سکوت سپيد کاغذها پنجه هايم جرقه مي کارد شعر ديوانه ي تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيکرش دوباره مي سوزد عطش جاودان اتش ها اري اغاز دوست داشتن است گرچه پايان کار نا پيداست من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا حذر کردن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب بجاي مي ماند عطر سکر اور گل ياس است اه بگذار گم شوم در تو کس نيابد زمن نشانه ي من روح سوزان اه مرطوبت بوزد بر تن ترانه ي من اه بگذار زين دريچه ي باز خفته در پرنيان روياها با پر روشني سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها داني از زندگي چه مي خواهم من تو باشم تو پاي تا سر تو زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو بار ديگر تو انچه در من نهفته دريايي ست کي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين طوفاني کاش ياراي گفتنم باشد بس که لبريزم از تو مي خواهم بدوم در ميان صحرا ها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج درياها بس که لبريزم از تو مي خواهم چون غباري ز خود فرو ريزم زير پاي تو سر نهم آرام به سبک سايه ي تو اويزم اري اغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست! ( فروغ فرخزاد) [ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 15:40 ] [ مهناز ]
همسفر! در این راه طولانی كه ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را و یك شیوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است عزیز من! دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست . من از عشق زمینی حرف میزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری. عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد . بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم. بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید . بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل . اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست . سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث كنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا كلنجار برویم . اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا كه حس میكنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم . عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 16:51 ] [ مهناز ]
وقتي بچه بودم يه جعبه مداد رنگي بيست و چهارتايي داشتم و يه دفتر نقاشي چهل برگ،همينا كافي بود تا ساعتها بدون اينكه كلمه اي حرف بزنم، تو نوار انيميشني رؤياهام يه صحنه رو كات كنم و شروع كنم به كشيدنش،چه رؤياهاي خوش رنگي داشتم و چقدر مصور كه هنوزم يادمه چه لذتي داشت وقتي تو پارك نقاشي هام سوار اتاقك بالاييه چرخ و فلك مي شدم و با حس اينكه برق قطع شده ساعتها اون بالا به تمام شهر چشم مي دوختم!يا حس چيدن گيلاساي قرمزي كه رو شاخۀ درخت جا خوش كرده بودن ولبام از خوردنشون قرمز مي شد!!! آه... رؤياهاي سادۀ دنياي كودكي... كه هرچقدر قدکشیدند رنگ باختند.رؤياهاي ساده اي كه به دغدغه هاي سخت امروز تبديل شدند،مداد رنگي هاي خوش رنگي كه مغلوب خاكستري ها شدند.. . راستي كودكي چه پناهگاه امنيه براي وقتايي كه از فرط دويدن نفس نفس مي زنيم، شما مداد رنگي هاتون رو يادتونه؟ [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 15:45 ] [ مهناز ]
که خالی تر از همیشه ام! پر بودم از آنچه باید آنچه خواستنت بود اما از سختی در آستانه ام در آستانه ی شکست که با تلنگری به اشاره ی یک نسیم تا قعر چاه تیرگی ها فرو ریزم و از هر آنچه خواستنت بود تهی! آنقدر در اوج نگاهت ماندم که از عمق نگاهت پر کشیدم آه... به عادتی خشک به تکراری بی روح و زجر آور به بود و نبودی یکسان مبدل شده ام تازگی وطراوتمان به تاراج رفت رنج ها رنگ تیره بوی کهنگی را بر رخساره ی طراوتمان نقاب زدند آنقدر سخت شده ام آنقدر در اوج نگاهت ماندم که از عمق نگاهت پر کشیدم...
[ یکشنبه 6 شهریور1390 ] [ 12:59 ] [ مهناز ]
[ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 16:3 ] [ مهناز ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||