تبليغاتX
خطوط موازی

خطوط موازی
این روزها قصه ی زندگی من به سرنوشت خطوط موازی شباهت عجیبی پیدا کرده...  
قالب وبلاگ

ارزش وصل نداند مگر آزرده ی هجر         مانده آسوده بخسبد چوبه منزل برسد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

[ سه شنبه 1 شهریور1390 ] [ 16:35 ] [ مهناز ]

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من‌اند!


باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من‌اند!

 
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می‌خواباند!

 
ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده‌اند !

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه‌ی ماست در دست خویش دارد! 

باتو، دریا با من مهربانی می‌کند!

 
باتو، سپیده‌ی هرصبح بر گونه ام بوسه می‌زند!

 
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می‌زند!


باتو، من با بهار می‌رویم!

 
باتو، من در عطر یاس ها پخش می‌شوم!

 
باتو، من درشیره‌ی هر نبات می‌جوشم !


باتو، من در هر شکوفه می‌شکفم !


باتو، من در طلوع لبخند می‌زنم، در هر تندر فریاد شوق میکشم، درحلقوم مرغان عاشق می‌خوانم در

 غلغل چشمه ها می‌خندم، در نای جویباران زمزمه می‌کنم!

 
باتو، من در روح طبیعت پنهانم!


باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می‌نوشم!

 
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی‌کسی،

 غرقه‌ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من‌اند و پرندگان خواهران من‌اند وگلها کودکان من‌اند

 و‌اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من‌اند وب وی باران، بوی پونه،

 بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش‌ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من‌اند!

 
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می‌بینم!

 
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می‌آزارند!


بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من‌اند!


بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته‌اند!

 
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه می‌فشرد !


ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده‌اند!

 
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده‌اند و بر گردنم افکنده‌اند !


بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می‌بلعد!


بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت‌اند و ابابیل بلایند!


بی تو، سپیده‌ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است!


بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار می‌کند!


بی تو، من با بهار می‌میرم!

 
بی تو، من در عطر یاس ها می‌گریم!


بی تو، من در شیره‌ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می‌کنم!


بی تو، من با هر برگ پائیزی می‌افتم. بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می‌خشکم !


بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می‌برم!

 
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی،

 نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده‌ی پامال زمستانم!

 
درختان هر کدام خاطره‌ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پرکینه فروخفته، کمین

 کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من،بوی پونه، پیک و پیغامی‌نه برای دل من، بوی خاک،

 تکرار دعوتی برای خفتن من،شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک،

 
همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من‌اند!!!

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 17:39 ] [ مهناز ]
 

امشب از اسمان ديده ي تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سکوت سپيد کاغذها

پنجه هايم جرقه مي کارد

شعر ديوانه ي تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيکرش دوباره مي سوزد

عطش جاودان اتش ها

     اري اغاز دوست داشتن است

     گرچه پايان کار نا پيداست

     من به پايان دگر نينديشم

     که همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر کردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سکر اور گل ياس است

اه بگذار گم شوم در تو

کس نيابد زمن نشانه ي من

روح سوزان اه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ي من

اه بگذار زين دريچه ي باز

خفته در پرنيان روياها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم تو پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو بار ديگر تو

انچه در من نهفته دريايي ست

کي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

کاش ياراي گفتنم باشد

بس که لبريزم از تو مي خواهم

بدوم در ميان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج درياها

بس که لبريزم از تو مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبک سايه ي تو اويزم

       اري اغاز دوست داشتن است

       گرچه پايان راه نا پيداست

       من به پايان دگر نينديشم

      که همين دوست داشتن زيباست!        ( فروغ فرخزاد)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 15:40 ] [ مهناز ]

همسفر!

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم

یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را

و یك شیوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.

همسفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

 عزیز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.

 عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.

بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث كنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا كلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

 

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 16:51 ] [ مهناز ]

وقتي بچه بودم يه جعبه مداد رنگي بيست و چهارتايي داشتم و يه دفتر نقاشي چهل برگ،همينا كافي

 بود تا ساعتها بدون اينكه كلمه اي حرف بزنم، تو نوار انيميشني رؤياهام يه صحنه رو كات كنم و شروع

 كنم به كشيدنش،چه رؤياهاي خوش رنگي داشتم و چقدر مصور كه هنوزم يادمه چه لذتي داشت وقتي

 تو پارك نقاشي هام سوار اتاقك بالاييه چرخ و فلك مي شدم و با حس اينكه برق قطع شده ساعتها اون

 بالا به تمام شهر چشم مي دوختم!يا حس چيدن گيلاساي قرمزي كه رو شاخۀ درخت جا خوش كرده

بودن ولبام از خوردنشون قرمز مي شد!!! آه... رؤياهاي سادۀ دنياي كودكي... كه هرچقدر قدکشیدند

 رنگ باختند.رؤياهاي ساده اي كه به دغدغه هاي سخت امروز تبديل شدند،مداد رنگي هاي خوش رنگي

كه مغلوب خاكستري ها شدند..

.

راستي كودكي چه پناهگاه امنيه براي وقتايي كه از فرط دويدن نفس نفس مي زنيم، شما مداد رنگي

 هاتون رو يادتونه؟    

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 15:45 ] [ مهناز ]

آنقدر سخت شده ام

 که خالی تر از همیشه ام!

پر بودم از آنچه باید

             آنچه خواستنت بود

اما از سختی در آستانه ام

            در آستانه ی شکست

             که با تلنگری به اشاره ی یک نسیم

         تا قعر چاه تیرگی ها فرو ریزم

  و از هر آنچه خواستنت بود

                                      تهی!

آنقدر در اوج نگاهت ماندم

که از عمق نگاهت پر کشیدم

آه...

          به عادتی خشک

              به تکراری بی روح و زجر آور

                 به بود و نبودی یکسان

                                              مبدل شده ام

تازگی وطراوتمان به تاراج رفت

رنج ها رنگ تیره

         بوی کهنگی را بر رخساره ی طراوتمان نقاب زدند

آنقدر سخت شده ام

آنقدر در اوج نگاهت ماندم

که از عمق نگاهت پر کشیدم...

                                   

[ یکشنبه 6 شهریور1390 ] [ 12:59 ] [ مهناز ]

چقدر زیبا گفت قیصر در «آهنگ ناگزیر»

-اما چرا

      آهنگ شعرهایت تیره

ورنگشان

             تلخ است ؟

-وقتی که بره ای آرام وسر به زیر

با پای خود به مسلخ ناگزیر تقدیر

                                  نزدیک میشود

زنگوله اش چه آهنگی دارد؟! 

                                      

[ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 16:3 ] [ مهناز ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عادت نکر ده ام که جز تو را درست ببینم وتو را درست میبینم اما نه به عادت!!جایی خوندم حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست،برای زنده نگه داشتن عشق است،عشق عکس یادگاری نیست عشق گرانبهاترین کالای مصرفی جهان است.واین روزها که احساس میکنم تنها عکس یادگاری و حافظه ای پراز جنس های عتیقه از جنس خاطرات تو برام مونده تصمیم به درج تلمبارهای ناگفته ام گرفتم...
امکانات وب